چند روز پيش،به خانه‌ي همسايه‌ي گرامي مدعو گشتيم.قرض از دعوت،تحويل دادن مقداري پز اعلي بود،بابت نوزاد نو،زاده شده‌ي پسر همسايه!

وارد كه گشتيم،سركار همسايه! بي مقدمه فرمود:ماشاا... چقدر خوشگله!!!خدا رحم كرد به موقع رسيدم،وگرنه ننش اسمشو رامين گذاشته بود دور از جونش!!

سپس نگاهي حاوي چپ چپيت به بنده‌ي حقير انداخته ادامه داد:نميپرسين دختره يا پسر؟

بنده:ببخشيدا! هيچ بني بشري روي دختر اسم رامين نميذاره ها! البته از شما بعيد نيست!

همسايه:اوا...راس ميگي ها! حواسم نبود..هر هر هر!

والده‌ي گرامي:حالا نگفتين چرا دور از جونش؟!

همسايه:آخه حيف نيست...

با پايي برهنه ميان سخنان گوهر بار پريده،قطع كرده،عارض گشتم:چرا بخدا،رو هر كسي نميشه اين اسمو گذاشت!

سپس براي چيدن نوك همسايه بي درنگ گفتم:حالا اسمش چيه؟حتما رامتين قلي!!!

همسايه:اوا هر چي...ولش كن،قربونش برم اسمش امير بزرگ حافظه!!!هم كلاس داره هم جديده!!!

بنده:به به!انشاا...!انشاا...ًاتفاقا چقدم بهش ميومد،اگه يه قلي تنگش ميذاشتين!!!

همسايه با تمسخر و مقداري نگاه عاقل اندر سفيه:بايد بگي ماشاا... نه انشاا...!

بنده(حق به جانبانه):بله اطلاعات دارم،منتها شما گفتيد قربونش برم،بنده هم هم فرمودم انشاا...!اتفاقا چقدم بهم ميايد!!!

همسايه كه به ظاهر متوجه درون مايه‌ي عرايض من نگشته بود،نگاهي به طفل انداخته گفت:امير حافظ بزرگ جونم!!!

در همين لحظه صداي نوزاد كه نقش اول ماجرا بود بلند گشت و بنده هم تخصص نداشته‌ام را به رخ كشيدم:آشنايي با زبان اطفال!!!

-راس ميگي؟!ببين چي ميگه!...مقداري اونقَ اونقا كردم و طفل لحظه‌اي ساكت شد،به طوري كه كم مانده بود خودم هم باور بنمايم!!!

سپس خوكار و كاغذي بدست گرفته و مشغول شدم،و چنان مينوشتم كه انگار دست خودم نيست.

سپس نامه‌اي نوشتم از زبان طفل كه با هر بار مكث بچه،اينتر زده و وارد خط بعد ميشدم:"ماماني بزرگِ بد!آخه اسم چند نفر را بر ما نهادي؟هر بار هم اشتباه متلفظ ميشوي!!!من اسم رامين ميخواهم!در ضمن من خيسم!!!

شانسمان گرفت و كودك تَر از آب در آمد!!!

حالا همسايه با كلي شرمساري،هر هفته جهت رفع نيازهاي طفل ما را احضار مينمايد!!!