دزد مآبانه!!!
جايتان خالي ديروز دو سه جا مهمان بوديم و دو سه عدد بار متفطر شديم!!!
تا اينجايش كه بسي عادي مينمود.تا اينكه به خانه عودت داده شديم!سپس بنده كه هميشه سِمت در بازكن اعظم را دارا ميباشم قصد بازيدن درب پاركينگ نمودم كه شاهد گشتم،اي دل غافل،حاوي موجودي به نام كليد نميباشم!!!
سپس خرامان راهي اهل منزل گشته و جوياي كلايدشان شدم!اما گويا چنان بوي افطاري سه گانه! بر شكمان تهي ما موثر آمده بود! كه همگي دامان از دست بداده و كلايد گم نموده بوديم!!!
سپس همه به هم نگاه كرده و مثل داخل فيلمها گفتيم:يعني آيا به راستي چه ميشود حالا؟!!
سپس بنده قصد نينجا بازي نموده و به امر پريدن از روي درب مشغول گشتم كه به نيمه راه نرسيده لنگانمان جان كلهي گرامي را گرفت!!!
سپس برادر ارشد چنان از درب عبور نمود كه گفتي دربي چنين زاده نگشته بود از ازل!!!
بنا برآن ما متوجه گشتيم در هر چه استعداد نداشته باشيم،در دزدي هم نداريم!!!
پا به خانه كه نهاديم نظارت كرديم و ديديم كه بــــــــــــــله:
10 دانه كليد،دسته به دسته
با نظم و ترتيب،آنجا نشسته!!!
در قلب هر يك،لبخندي پيدا
كه باشد حاوي تمسخر ما...!!!
سپس لعنتي بر دل سيه روي شيطان فرستاده و پس از آن كلي خوشمان گذشت و بنده غم ايام را ناسي گشته و از ياد بردم وكمي طنظيدم اينجا!!!
...
خوش باشيد تا امشب!...