داستان كوتاه كوتاه...
قاتل روبروي مرد و زن ايستاده بود.
به طرف زن شليك كرد.مرد جلو آمد و پول وعده داده شده را پرداخت كرد...
هنوز برنگشته بود كه صداي دومين شليك بلند شد...
و مرد فهميد چرا امروز صبح،پولهاي جيبش كم شده بود...!
..............................امضاء:...من...........................
+ نوشته شده در یکشنبه چهاردهم شهریور ۱۳۸۹ ساعت 23:9 توسط رامين
|