حكايت...
مردي بد قيافه در مسجد خوابيده بود،سگ را زد كه چرا مسجد خدارا كثيف ميكني؟
سگ گفت:"خدا خيلي تو را خوشگل آفريده كه از او طرفداري هم ميكني؟!"
مردي بد قيافه در مسجد خوابيده بود،سگ را زد كه چرا مسجد خدارا كثيف ميكني؟
سگ گفت:"خدا خيلي تو را خوشگل آفريده كه از او طرفداري هم ميكني؟!"
سرو صدا و گرما واز همه بدتر انتظار داشت کلافه ش می کرد
حس میکرد با حرکت ثانیه شمار قلبش یه ضربه می زنه
ثانیه شمار رسید به ده و مرد شروع کرد به شمردن
۱۰
۹
۸
۷
۶
۵
۵
سر ۵ ثابت موند
حس می کرد قلبش دیگه نمی زنه
نمی تونست نفس بکشه
چراغ سبز شد ولی ماشینها پشت یه ماشین که داشت بوق ممتد میزد مونده بودن.
......................از..............؟؟؟..........................
فريادكه از عمر جهان، هر نفسي رفت ديديم كزين جمع پراكنده، كسي رفت...
شادي مكن از زادن و شيون مكن از مرگ زين گونه بسي آمد و زين گونه بسي رفت...
از پيش و پس قافله ي عمر ميانديش گه پيشروي طي شد و گه باز پسي رفت
رفتي و فراموش شدي از دلِ دنيا... چون ناله ي مرغي، كه صداي قفسي رفت...
رفتي و غم آمد به سر جاي تو اي داد بيداد گري آمد و فريادرسي رفت...
اين عمر سبك سايه ي ما، بسته به آهي ست دودي ز سر شمع پريد و نفسي رفت...
................ هوشنگ ابتهاج......................
شما در جهان مجازي(و اين وبلاگ):
1-هيچ وقت نميخوابيد؛ميگويم نه!هر ساعتي كه سر ميزنم،مطالبتان در دسترس هستند،پس ميگويم آري!!!
2-دستتان را داخل بيني نميكنيد!!!
3-هيچگاه از حضور كسي ناراحت نميشويد.
4-به هيچ عنوان پرواز نميكنيد!
6-گاهي سر كار ميرويد!
7-از خط بعدي سركار ميرويد!
8-همين الآن سر كاريد!زيرا اين شماره سر كاري نبود!!!
9-آنقدر محو متن شديد كه بند 5 را نخوانده عبور كرديد!
10-بر ميگرديد و دنبال بند 5 ميگرديد اما پيدا نميكنيد،چون وجود ندارد!
11-اما اشتباه ميكنيد!اگر خوب بگرديد 5 را پيدا ميكنيد!
12-دوباره برميگرديد بالا و باز شمارهي 5 راميجوييد كه وجود ندارد،واين نشان ميدهد به خودتان اطمينان نداريد واين اصلا خوب نيست!
13-از سر كار رفتن دوبارهي خود تا حدي كفري شده وقصد تلافي داريد!
14-با خواندن شمارهي 10 از تلافي منصرف ميشويد!
15-برميگرديد تا 10 را چك كنيد كه متوجه ميشويد بازهم سر كاريد!
16-مقدار كفريت خونتان به حدي زسيده كه قصد انتقاد كوبنده از مطلب را داريد!
17-به دليل شخصيت والايتان،بجاي انتقاد از مطلب تعريف ميكنيد!
18-با خواندن خط 18 سعي ميكنيد نظري متفاوت ارائه دهيد!
19-با خود ميگوييد 18 كه همان قبلي بود اما اشتباه ميكنيد،بنده گفتم خط 18 نه شمارهي18!!!
20-از بالا مشماريد ودر خط 18 به شمارهي 17 ميرسيد!(اگر نرسيديد اشكال از قالب ماست!)
21-با خواندن بند 18 از اظهار نظر منصرف ميشويد و راهتان را كمي كشيده،دور ميشويد!
22-اينبار حواستان جمع بود ولي باز هم به اجبار نگاهي به 18 مياندازيد.
23-وقتي درازاي مطلب را ديديد،از خواندن آن پشيمان گشتيد يا سعي در خلاصه كردنش داشتيد!
24-اما به دليل كوتاهي جملات،كامل خوانديد!
25_با خود ميگوييد چه مطلب مسخرهاي بود و اگر ادامه داشت،عطايش را به لقايش ميبخشيديد!!!
26-ولادت دومين ماه ولات و چهارمين معصوم،مبارك و شادانه...
خوش باشيد،با لبخند و موفق باشيد.
در پي تصميم شهرداري محترم،براي اولين بار در ايران،گربههاي ولگرد به صورت كاملا بهداشتي و پاستوريزه! عقيم و سگهاي ولگرد با رويكردي ترحمانه! معدوم خواهند شد!!!!
ما ماندهايم كه اين طفليها چه گناهي مرتكب شدهاند كه مستحق چنين مصيبتيند! آخر مگر كسي شكايت كرده كه سگهاي ولگرد مثلا مزاحم ناموس ما شدهاند! ويا گربههاي بي حيا! با عشوه و ناز پسران ما را به خلاف ميكشانند؟!!!اصلا مگر سگ يا گربهاي ناولگرد يا ولنگرد هم موجود ميباشد؟!
خواستيم به سازمان حمايت از حيوانات شكايت كنيم كه ديديم بعله!(به قول سمانه خانم در وبلاگ خط خطي)!
دست خود اين سازمان هم در كار است و همكاري مينمايد!!!درش را گل بگيريد كه حيوانات را به خوبي شما اميد نيست!
حالا كه دستمان به جايي نميبندد! لااقل كمي بتلنگرانيمشان!
1-پيش از اعدام بايد به معدوم گرامي غذا داده شود و آرزويش جويا گرديده گردد!! كه احتمالا سگان محترم آرزويي جز گربگان عقيم ناگشته ندارند!(كمي به داد گربهها رسيديم،حالا سگان!)
2-پيشنهاد ميكنيم گربگان مضاف! را در ميان سگان وليده تا شكمي از عزا درآرند! سپس ميتوانيد به جرم روزهخواري در روز روشن! معدومشان گردانيده و زهر چشمي بگيريد تا حداقل حيوان زبان بسته،گناه نكرده نمعدومد!
ادامه در ادامهي مطلب...يه وبلاگ كه توش بنويسي،ميتونه حالتو بهتر كنه.كلا هر جا اسم مجازي مياد،كلي طرفدار پيدا ميكنه،اينترنتم كه خودش دنيائيه،چه بهتر كه تو هم عضوي از اين دنيا بشي.
هر چي دلت ميخواد مينويسي بدون اينكه بخواي به كسي جواب پس بدي.بدون اينكه اونقدر تحت فشار بذارنت كه از همه خودتو كنار بكشي.ميتوني به خودت بگي منم وبلاگ دارم،پس هستم!
حالا فرقي نميكنه از چي و از كجا مينويسي،چون هر چي هست براي دل خودته و كسايي كه دوستشون داري ولي نميشناسيشون!
دوستاي مجازي رو ميگم.دوستايي كه از هر كي ميشناسي هيجان انگيزترن.نه ديدنت و نه ميشناسنت.ميتوني هر چي دلت ميخواد از خودت بگي.ولي اينجا هر جور كه باشي قبولت ميكنن پس دروغ لازم نيست.ميتوني مخاطب و دوستي از همه جنس و همه سن داشته باشي.
اينجا كلا از دنياي مادي جداست،هيچ كس به خاطر موقعيتت باهات دوست نميشه،هر كس مياد فقط با قلبت كار داره.با چيزايي كه از دل مينويسي.
خلاصش كنم،اينجا خود خودتي،خودِ واقعيت كه حتي تو خونه هم نميشه پيداش كرد!از اينكه همه مثل آب زلالن و تو هم مثل اونا ميشي لذت ميبري.لذت ميبري از اين همه رفيق بي غش كه هميشه آرزو داشتي باهاشون باشي...
پس شروع كن،يه وبلاگ بساز اگه نداري.تو ميتوني،بقيه رو از قلمت محروم نكن...............
چند روز پيش،به خانهي همسايهي گرامي مدعو گشتيم.قرض از دعوت،تحويل دادن مقداري پز اعلي بود،بابت نوزاد نو،زاده شدهي پسر همسايه!
وارد كه گشتيم،سركار همسايه! بي مقدمه فرمود:ماشاا... چقدر خوشگله!!!خدا رحم كرد به موقع رسيدم،وگرنه ننش اسمشو رامين گذاشته بود دور از جونش!!
سپس نگاهي حاوي چپ چپيت به بندهي حقير انداخته ادامه داد:نميپرسين دختره يا پسر؟
بنده:ببخشيدا! هيچ بني بشري روي دختر اسم رامين نميذاره ها! البته از شما بعيد نيست!
همسايه:اوا...راس ميگي ها! حواسم نبود..هر هر هر!
والدهي گرامي:حالا نگفتين چرا دور از جونش؟!
همسايه:آخه حيف نيست...
با پايي برهنه ميان سخنان گوهر بار پريده،قطع كرده،عارض گشتم:چرا بخدا،رو هر كسي نميشه اين اسمو گذاشت!
سپس براي چيدن نوك همسايه بي درنگ گفتم:حالا اسمش چيه؟حتما رامتين قلي!!!
همسايه:اوا هر چي...ولش كن،قربونش برم اسمش امير بزرگ حافظه!!!هم كلاس داره هم جديده!!!
بنده:به به!انشاا...!انشاا...ًاتفاقا چقدم بهش ميومد،اگه يه قلي تنگش ميذاشتين!!!
همسايه با تمسخر و مقداري نگاه عاقل اندر سفيه:بايد بگي ماشاا... نه انشاا...!
بنده(حق به جانبانه):بله اطلاعات دارم،منتها شما گفتيد قربونش برم،بنده هم هم فرمودم انشاا...!اتفاقا چقدم بهم ميايد!!!
همسايه كه به ظاهر متوجه درون مايهي عرايض من نگشته بود،نگاهي به طفل انداخته گفت:امير حافظ بزرگ جونم!!!
در همين لحظه صداي نوزاد كه نقش اول ماجرا بود بلند گشت و بنده هم تخصص نداشتهام را به رخ كشيدم:آشنايي با زبان اطفال!!!
-راس ميگي؟!ببين چي ميگه!...مقداري اونقَ اونقا كردم و طفل لحظهاي ساكت شد،به طوري كه كم مانده بود خودم هم باور بنمايم!!!
سپس خوكار و كاغذي بدست گرفته و مشغول شدم،و چنان مينوشتم كه انگار دست خودم نيست.
سپس نامهاي نوشتم از زبان طفل كه با هر بار مكث بچه،اينتر زده و وارد خط بعد ميشدم:"ماماني بزرگِ بد!آخه اسم چند نفر را بر ما نهادي؟هر بار هم اشتباه متلفظ ميشوي!!!من اسم رامين ميخواهم!در ضمن من خيسم!!!
شانسمان گرفت و كودك تَر از آب در آمد!!!
حالا همسايه با كلي شرمساري،هر هفته جهت رفع نيازهاي طفل ما را احضار مينمايد!!!
-تاريكم اي مردم،مهتاب ميخواهم
لب تشنهام اي مشك،سيلاب ميخواهم
-در حسرت موجم،باران كفافم نيست
درمان درد من،باران نم نم نيست
-پس تشنه ميمانم،غرق پريشاني
تا آسمانها را،بر من بگرياني
-چشم من از وقتي،با عشق تو تر شد
آئين من اينبار،آئينهاي تر شد
-پيدا شو اي مرهم،بر زخم پنهانم
تا صبح ديدارت،بيدار مي مانم
...............................................
شب مهتاب...
-شايد وقتي تو ميرسي نباشم،كه دستاتو توي دستام بگيرم
نميدوني چه حاليَم از اينكه،همون روزي تو ميرسي،كه ميرم
-به قدري چشم بِرات بودم كه ميشد،تموم جادهها رو تو نگام ديد
همه دلشورهي دريا رو ميشد،تو مرداب زمين گيرِ چشام ديد
-هميشه اشتياق مبهمي هست،واسه اونكه بايد بيتاب باشه
غروبا كه دلم ميگيره ميگم،شايد امشب شبِ مهتاب باشه...
......با كمي تغيير....عبدالجبار كاكايي...................-ماهي سرخ توي تُنگ،برات شده دلش تنگ
بيا ببر با خودت،يا كه بزن بهش سنگ
-كبوتر دل من،نباشي پر نداره
نباشي،تو وجودم،خوبي اثر نداره
-ساعتا با تيك و تاك،كلاغا با قار و قار
ميگن داره دير ميشه،بيا و خوبي بيار
-شايد بياي نباشم،شايد كه رفته باشم
آخر ميبينم تو رو،اگه نمرده باشم
-بدون تو زندگيم،شده پر از هر چي رنگ
ماهي سرخ توي تُنگ،دلش شده برات تنگ...
...........................................................
از زندگانيمان فقط،نمردنش فهميده ايم
از روزه داري هم فقط،نخوردنش كوشيدهايم
دست و سر و چشم و زبان،نه گوش و لب نه عقل و هوش
در بين اين جسم و بدن،فقط شكم را ديدهايم!!!
.........امضاء:من........
ببخشيد كه اخيرتا فقط مطلب غير طنظ! ميپستيم.
راستش،طنزيجاتمان به حدي گل كرده بود كه ناخودآگاه به قدر يك هفته،از خودمان طنز متراوش شديم!
لذا تصميم گيرا شديم نطنزياتمان را افزايش دهيم كه ناگاه مشاهده نموديم كه اي دل غافل،يك رأس پوشه در صفحه دسكتاپمان كه همانا حاوي مقادير مذكور طنز،والبته مقادير قابل توجهي قالب زيباي وبلاگ و انواع كدهاي زيبا سازي ميبود،به باد فنا قدم نهاده و حتي يك عدد از كلمات را محض دوا! باقي نگذاشته!!!
در همين آن به ياد دنياي بوقلمون صفت و نا وفا! افتاده و تا ميتوانستيم،ديوار را به مشت گرامي زديم!
باز تا اينجايش را ميشد متحمل شد كه...
بله،يك عدد دُم داخل رايانه يافتيم! و با تيزهوشي فراوان و پس از 11544ثانيه و 99 صدم ثانيه،بدين نتيجه نائل آمديم كه متعلق به موجودي بدكردار ميباشد!
سپس تا ته بيرونش كشيديم و باز ديديم همهاش دُم ميباشد!!!فلهذا اينگونه نتيجه را گرفتيم كه وي يك دانه كرم ميباشد! كه البته به همراهي ويروس،دودمان مطالبمان را به دست باد سپرده!!!(مقداري هق هق به همراه كمي اشك تمساح!!!)
پس تا قريحهي طنزمان دوباره سر ذوق نيايد،طنزمان هم نميآيد.تازه،الآن كه به هر وبلاگي هد ميزنيم! طنزي را يابنده نميشويم،اين يكي هم رويش!!!
فعلتا...